پنج شنبه 23 آبان 1392برچسب:, :: 9:39 :: نويسنده : مارشال
دختری از کوچه باغی میگذشت در پی اش افتاد و گفتا او سلام دختر اما ناگهان و بی درنگ گفت با او بچه پروی خفن من که نامم هست آزیتای صدر من که در نبش خیابان بهار دختری چون من که خیلی خانمه دختری که خانه اش در شهرک است در چه مورد با تو گردد هم کلام نظرات شما عزیزان:
ولی به نظر من 99درصد اینطورین
![]() ![]()
![]() |